تبليغاتX
لب های خط خطی

قالب پرشین بلاگ


لب های خط خطی
ای خواجه برو به هرچه داری...یاری بخر و به هیچ مفروش
بزم یاران
                           اگر بگذارند...
[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 10:52 ] [ ابوالفضل سپاهی ]

این شب ها حدود ساعت دوازده به اتاق می رسم...هر شب...

شب...

دلم برای شب تنگ شده...برای قدم زدن و هضم شدن در تاریکی آرام بخش شب...

دیشب با خودم می گفتم مردن در روز اتفاق دلچسبی است

چون شب قبلش را تا جرعه ی آخر سر کشیده ای

این شب ها وقتی به اتاق می رسم چراغی روشن نمی کنم

تا صبح به ماه خیره می شوم...بی اغراق

دلم لک زده برای شب

دلم لک زده برای ماه...

 

روی مرز میان باور ها ،یک تن ناتوان زمین خورده ست

یک تن ناتوان که در چشمش هیبت آسمان زمین خورده ست

گرده ی چاک چاک راهی کور زیر شلاق دیو شب می سوخت

از لگد های باد فانوس کهنه ی دیده بان زمین خورده است

حیر ت از چشم راه می بارد ابر ها سر به زیر و خاموش اند

دست ها با اشاره می گویند: آه ،رنگین کمان زمین خورده ست

من پر از پرسشم پر از ابهام دیدگانم خمار تردیدند

آه مات رخی شدم مردم، "شاه بی شین" تان زمین خورده ست

آتشی در تبر بزن آذر  پایکوبی کن و بسوزانش

دست های دعای ابراهیم پیش پای بتان زمین خورده ست

ما گدایان پیر فقر اندوز ،ما جوانان حسرت آموزیم

قلک بغض نابه هنگام کودکی هایمان زمین خورده ست

دیگر اینجا قیام بی وقت است نبض شعرم نمی زند ،افسوس

یک تن ناتوان، ببین ...حالا...با تمام توان زمین خورده ست

 

*نوشداری شعر تلخم باش،ای رخ ای ناگهان شاه افکن

پیش از آنی که نعش آن تن را، بشنوی ناگهان زمین خورده ست...

 

توضیح: شاه بی شین نام رمان اخیر جناب آقای محمدکاظم مزینانی است که انتشارات سوره مهر آن را چاپ کرده و  عنوان کتابشان الهام بخش این شعر بود.

توضیح دیگر:این شعر رو به دوست عزیزم فرید سلگی تقدیم می کنم. باشد که خرده احساسی هم قدم کوچه های خسته ی دو طفل عقل زده باشد...

 

[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:56 ] [ ابوالفضل سپاهی ]

سلام

بالاخره روزگار و روزمرگی هاش اجازه داد که به وبلاگم سری بزنم و اولین پست سال جدید خیامی رو بنویسم.

البته تنها دلیل نیومدنم این مدت مشغله زیاد نبود بلکه حقیقتش موضوعی ذهنمو در گیر کرده بود.

اون هم اینکه ...چی باید بنویسم؟ رسالت یک نویسنده چیه؟ و البته هنوز هم به جوابی قطعی برای این سوالات نرسیدم.اجالتا احتمالا پست های آینده من تلنگر هایی خواهد بود به خودم راجع همین موضوع.

موضوعاتی مثل کوتاهی ما در شناخت (به معنای معرفت علمی و فکری)

بزرگانی چون حافظ و...

فرصت ها و تهدید های شعر امروز

و چیز هایی از این قبیل...

البته باز هم میگم (احتمالا) نوشته هام در این زمینه ها خواهد بود

بی شیرازگی این پست را ببخشید...

-به امید روزی که شعر ما هویت و رسالت خوش رو پیدا کنه

و از روزمرگی،شعار،دروغ،تقلید کورکورانه و درون تهی،

احساسات سطحی و کم ارزش،شهوت زدگی،دل مردگی،

شهرت طلبی نجات پیدا کنه.


-به امید روزی که شعر ما رسولی باشه در ادامه راه پیامبر گونه ی

کسانی که به احساسات و عواطف عمیق انسانی رونق دادند.


-به امید روزی که شعر ما شعار نباشه.


-روزی که شعر برده سیاست ها و حکومت ها نباشه بلکه

حریت روح انسان را زنده کنه


-به امید روزی که شعر ها مناسبتی و جشنواره ای نباشن بلکه

زاییده ی دغدغه های بزرگ باشن.دغدغه ی بشر نه هیچ چیز دیگه ای.


-به امید روزی که نخوت و خودخواهی شاعرانه از دل های ما رخت ببنده

و شعر را دستاویزی برای تخلیه ی افسردگی هامون نکنیم بلکه

شعر نجات دهنده و رشد دهنده و بزرگ کننده ی ما از

درد های کوچک و حقیر باشه.


-به امید روزی که شعر های ما به جای هوس به به شنیدن

از هم انجمنی ها شمع انجمن اندیشه های ارزشمند انسانی باشه


آه...به امید روزی که ما بزرگ بشیم...

به امید روزی که ما بزرگ بشیم...

به امید روزی که ما بزرگ بشیم...


درد دل ها خیلی زیاده ...خیلی زیاد

اما این پست که اصلا قرار نبود اینقدر طولانی بشه رو با کلامی از شریعتی عزیز به پایان می برم:

خدایا

رحمتی کن که ایمان برایم نان و نام نیاورد

قوتم بخش تا نامم و حتی نانم را در خطر ایمانم افکنم



[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 11:32 ] [ ابوالفضل سپاهی ]

سلام سلام سلام

پیشاپیش عید نوروز و آغاز بهار طبیعت را به همه دوستان خوبم تبریک میگم

امیدوارم سال بسیار خوب و سرشار از برکت و زیبایی و شادکامی برای همه باشه

منو ببخشید اگه این چند وقت نتونستم بهتون سر بزنم و جواب محبت هاتونو بدم

واقعا سرم شلوغ بود

الانم فقط به رسم ادب اومدم که تبریکی گفته باشم

ایام به کامتان

این گل هم تقدیم به همه عزیزانم

[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 10:48 ] [ ابوالفضل سپاهی ]

تو ماه نبودی

عکست که در آب افتاد

کویر زاده شد...

*

آنقدر عشق

رنگ نکبت گرفته است

که دوستت ندارم

بهترین دوستت دارم است!!

*

 

هرچقدر هم سرش به سنگ بخورد

عاقل نمی شود

تیشه ی عاشق...

*

 وزیر جنگ

معصومانه لبخند می زند:

-آرام باشید

یک کوه عطسه کرد...!

*

تا درخت نباشی

پرنده را نمی فهمی

شاعر دروغ گو...

 

 

 

[ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ 10:31 ] [ ابوالفضل سپاهی ]

 

شب مهتابی

سکوت و ناگهان؛

جغدی از درخت

چکید...

[ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ] [ 10:5 ] [ ابوالفضل سپاهی ]

اندوه هایم پا به سن گذاشته اند

در این تراژدی ملال آور

جاده خم و راست می شود

خسته

از این که شانه هایش

عمری به دوش کشیدنم را

بازی کرده است...

[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 11:33 ] [ ابوالفضل سپاهی ]

خواب بودا را می بیند

شاپرک سفید،

سونامی شبنم...

[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 11:7 ] [ ابوالفضل سپاهی ]

                               

سلام

دوباره ولنتاین از راه رسید ،شلوغ و پر سر و صدا

اونقدر که سبزی فروش ها هم موقتا کارشونو تعطیل کردن و

اجالتا مغازه ها لباس "خرس با قلب" پوشیدن!!

ولنتاین اومدتا ما دوباره یه کم ایرانی بودن خودمونو فراموش کنیم

و الکی الکی احساس عاشقی و بافرهنگ بودن بکنیم تواما مثلا!

هجوم بی وقفه ی پیامک ها و خرس ها و قلب ها...

و تو میمونی چی بگی در جوابشون

ولنتاین...

من اما امروز نیومدم که ولنتاین رو تبریک بگم

این خیلی خوبه که روزی برای توجه به همدیگه داشته باشیم،

روزی برای پاسداشت و احترام به عشق و محبت

اما واقعا چرا؟

چرا وقتی چنین روزی و چنین کار نیکی در فرهنگ اصیل خودمون هست

روز عشقی که با فرهنگ و ایرانی بودن و مسلمان بودن ما سازگار تره

چرا وقتی خودمون چنین روز زیبایی داریم ،

شبیه اونو از فرهنگی که اخلاقیاتش با ما فرق داره

روابطش،معنای دوستیش ،معنای عشقش با ما فرق داره

از چنین فرهنگی روز عشق رو گدایی کنیم؟

واقعا این نشان تمدن و فرهنگه؟

در ایران باستان، نه مثل رومیان از سه قرن پس از میلاد،

بلکه از بیست قرن پیش از میلاد،

روزی موسوم به روز عشق بوده.

در تقویم ایرانی دقیقا مصادفه با 5اسفند که در گاهشماری امروزی

 برابر میشه با 29بهمن،

یعنی تنها ۳ روز پس از روز والنتاین.

این روز سپندار مذگان یا «اسفندارمذگان» نام داشته‌.

سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق هست که هر دو در کنار هم

معنا پیدا می‌کردند.

در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌دادند.

مردان هم زنان و دختران را بر تخت سروری نشانده، به آنها هدیه می دادند

و از اونها اطاعت می‌کردند.

من امروز به تمام دوستان خوبم پیشاپیش جشن سپندارمذگان رو

که جشن عشق و مهربانی از نوع اصیل ایرانی هست تبریک میگم

شادمان باشید

اینک زمین را می‌ستاییم؛

زمینی که ما را در بر گرفته است.

ای اَهورا مَزدا ؛

زنان را می­ستاییم.

زنانی را که از آن ِتو به شمار آیند

و از بهترین اَشَه(۱) برخوردارند، می‌ستاییم.

اوستا – یسنا ۳۸ – بند۱

******************

(۱) توضیح نویسنده: " اشه"  یا همان ''اَردَ (arda)به معنای راستی و درستی و به نوعی نظم و حکمت زیبایی خلقت هست.

این واژه در ترکیب هایی مثل "اردیبهشت"، "ارداویراف نامه"،"اردوان"و ...هم به کار رفته. 

[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 18:7 ] [ ابوالفضل سپاهی ]

این عکس رو تو یه سایت دیدم ،خیلی با مزه بود  گفتم بذارمش تو دفترچه خاطرات وبلاگیم...

[ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ 11:38 ] [ ابوالفضل سپاهی ]

سرنوشت هرکس را به شکلی رقم زده اند

اما

سرنوشت شاعر را با تنهایی سرشته اند

آری...سرنوشت شاعر را با تنهایی رقم زده اند

شاعر تصویر گر عشق مردمانی ست بیگانه با عشق

شاعر اما

معشوقه ای دارد در دور ترین آفاق خیال خویش

آنقدر زیبا،آنقدر لطیف،آنقدر جذاب

که هیچ عروسک سخن گویی را یارای تسخیر مُقام آن نیست

آری شاعر باید

همیشه بسوزد در آتش عشق معشوقه ای خیالی

عاشقش شود

دل ببندد

بی مهری ببیند

وفاکند

فراق بکشد

شعاع زندگی شاعر...

شعاع شعر شاعر فقط آنقدری است

که در خیال خویش

و برای خیال خویش بسراید

و دلداده ای برای دلداده ای بخواند،

دوستی برای دوستی پیامک کند،

شعر ورزی آن را به چارمیخ نقد بکشاند،

هنردوستی تکه ای از آن را بپسندد،و...همین چیزها...

شاعر تنهاست...با تنهایی زندگی می کند

و با تنهایی می میرد

کسی شاعر را نمی فهمد

اگر هر موجودی آیینه ی تجلی صفتی از صفات خداوند است

تو یقین بدان که شاعر مظهر تمام نمای تنهایی خداست

چه روزگار تلخ و شیرینی است روزگار شاعر...

 کاش شاعری پیدا میشد تا برای تنهایی شاعران شعر بگوید....

 

[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 21:16 ] [ ابوالفضل سپاهی ]

زیر باران گاهی

گرچه تنها اما

قدمی باید زد

عشق از دیده ی نمناک خدا می بارد

تا که قلبی شاید

از تب خیس لب صاعقه بیدار شود... 



این شعر یادآور زیباترین روزهای زندگی دانشجویی من در دانشگاه یزده.

لحظه ی سرودنش رو به یاد میارم...

یه صبح دلچسب و باران خورده بهاری بودکه

این شعر فی البداهه رو با پیامک به یه دوست خوب تقدیم کردم

راستی امروز...چندمین فصل دلتنگیست؟...

[ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 17:4 ] [ ابوالفضل سپاهی ]

گاهی به جای پنجره های غبار زده

شک می کنم به گریه ی این ابر زار زده

شک می کنم به شعر، به احساس شاپرکی

کز شعله های شمع پرش را کنار زده

از شعر گفتم آه ...که غرق هوا شده و

دل را حباب گونه به بحر شعار زده

چوب حراج خورده به دار و ندار دلِ

حلاج بغض های گلو گیر دار زده

"زن" ؛فعل امر دم زدن از عشق هم شده است

یک "حال ساده" در هیجانی خمار زده

اینجا بهای ننگ گذشت از شرافت و نام

پوسید دین در این کپر احتکار زده

کی می شود که قاصدکی از سفر برسد

کای پلک های خسته ی از انتظار زده؛

وا می شود شبی به نمی بغض پنجره ها

ها ،زندگان مرده دل روزگار زده

باران به خواب دیده درختی که با لب خشک

نارنج بوسه بر گل روی بهار زده...


***********************************

*بسیار تشکر می کنم از دوستان ،چون بعد از اینکه درخواست کردم که کامنت با اسم مستعار نذارید تعداد کامنت های با اسم مستعار چیزی حدود دو یا سه برابر شد!!!

در این میون جا داره از دوست عزیزم "مار دوسر"نهایت تشکر رو بکنم که در این راستا واقعا سنگ تموم گذاشتن!!!

**منظور کلی شعر هم فکر کنم به اندازه کافی گویا باشه و نیازی به توضیح نداره...

***شاد شاد شاد باشید...

[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 14:52 ] [ ابوالفضل سپاهی ]
سعادت آباد...چه نام زیبایی...سعادتش را در چشمان تو یافتم اما هر چه در

خویش گشتم نشانی از آبادی نبود.به راستی از کاخ شاه مات قلب من

کدامین دروازه مانده است که چشمانت ویرانش نکرده باشد؟

در خاطرم زن و مردی خاکستری سوار بر ماشینی سفید

(که بعدا معلوم شد سیاه بوده است)سعادت آباد را بی هدف دور می زنند

 و گوش به گوش اوین بحث های سیاسی می کنند با چاشنی عشق...

آه همای سعادت من...تهران فقط یک روز بسیار دوست داشتنی شد و آن

روزی بود که میلاد عشق در برابر چشمان دوره گردمان اوج گرفت...

در زندگی لحظه های نابی هست که رویا بودنشان را عمیقا حس می کنی ،

می فهمی دارند آب می شوند ،دود می شوند ولی نمی توانی از خلسه

رویایی شان جدا شوی.

و من نمیدانم چرا هر بار از تو می نویسم دوست دارم از خودم جدا شوم .

این شرم معصومانه ای که مرا از فاش گفتن لحظه های مگویم باز می دارد را

دوست دارم.

دوست دارم تماشایتان کنم ،تو و خویش را . شاید این خود لذتی دیگر

 باشد برای آنکه در سوگ لذتی بر باد رفته می نویسد.

خوب میدانم ،از لذت سخن گفتن برای من که سعادت را در چشمان

تو یافته ام دشوار نیست،دشوار شاید خنده توست بر آبادی که هیچگاه

در قلب من نیافتی...من نیز در خویش نیافتم...

حرف هایم در هم می پیچد ،تکرار می شود،باز می گردد...

آری،اسیر زلف تو را نشانی هست...

دو دوره گرد خاکستری سوار بر ماشینی سفید

(که بعدا معلوم شد سیاه بوده است)،سعادت آباد را بیهوده چرخ می زنند

 و از عشق و سیاست می گویند و دیوانه می شوند از آن که می خواند :

یه حرفایی، همیشه هست
که از عمق نگام پیداست
ازون حرفای تلخی که
مثل شعر فروغ زیباست

ازون حرفا که یک عمره
به گوش ما شده ممنوع
ازون حرفای بی پرده
شبیه شعری از شاملو


ازون حرفا که میترسیم
ازون حرفا که باید زد
ازون درد دلای خوب
ازون حرفای خیلی بد

نگفتی و نمیگم ها
حقیقتهای پنهونی
ازون حرفا که می دونم
ازون حرفا که می دونی...(۱)

و این آهنگ ملایم شاید غیر رسمی ترین کلامی باشد که  در خلوت

 دو دوره گرد درد نامه ام شنیده می شود. نفرین بر نوشته ها،آنها هم

مرا در نزدیک کردن به تو یاری نمی کنند.

ضمیر ها،وقتی جمع می شوند انسان احساس تنهایی و غریبی می کند.

آه...داشتم می گفتم از زن و مردی خاکستری که با ماشینی فاخر

(که بعدا به جدول خورد) سعادت آباد را بیهوده دور می زنند و

 گوش به گوش اوین از عشق و سیاست می خوانند...

پرده ها بسته می شوند.صحبت خاصی نیست...عشق است و سیاست.

پوچ است و پوچ...

اولی را گفته اند پدرش بسوزد و دومی که اصلا پدر و مادر ندارد!

پرده ها دوباره باز می شوند.من و تو اکنون در کلبه درویش در سینه فرحزاد

 آرام گرفته ایم...با غذاهای گرانقیمت نیم خورده و قلیانی که شاید از

خود شیر نارگیل طبیعی تر باشد...

سردت می شود.هوا پاییزی است. خودت را به من می فشاری و تمام قوانین

 فیزیک زیر و رو می شوند .تو گرم تر نمی شوی،این منم که سردتر می شوم.

زمان بی رحمانه می گذرد...

پرده ها باز کشیده می شوند.کارگردان دارد کم کم ناامید می شود.

داد می زند:کات ؛افتضاح است،ماقبل تئاتر...انگار فیلم های صد سال پیش

 هندی شده...فقط از روی فیلم نامه بخوانید...فقط.

اما من و تو میدانیم که این پرده ها چیزی جز حقیقت زندگی ما نیست.

اما من و تو می دانیم که اگر یک روز،فقط یک روز خود مان بوده باشیم ،

امروز بوده است...

اما من و تو ...فقط بازیگریم.

بازیگر فیلمی که بعد از پایانش شاید دیگر هرگز همدیگر را نبینیم.کارگردان

 این را نمی داند اما...

دوباره پرده کنار می رود.دوباره همان ماشین فاخر(که هنوز به جدول نخورده است)

،من،و تو که روسری ات گاه به گاه از سرت کاملا می افتد و تعللت

از سر بی اهمیتی در پوشیدنش آدم را لحظه ای به اشتباه می اندازد که این

خراب شده ،خیابان جنوبی منهتن است با حال و هوای رودخانه شرقی و

بعدش Broadway و از آنجا گریز می زنیم در شیب سر بالایی

وال استریت ،نرسیده به کلیسای ترینیتی یا همان سه اقنوم...

 مجسمه ی آزادی انگار دارد برایمان دست تکان می دهد...

و بعد به خودت می آیی و می بینی در برابرت دیوار های اوین،

این بتکده ی تک اقنوم پوزخند می زنند...

پوز خندی که با دیدنش عشق بر روی نگاهت می ماسد و از توهم

مجسمه آزادی تنها مجسمه اش را به یاد می آوری...

چه رویای کودکانه ای و چه لبخند زشتی...

تمام خشم و اعتراضمان از این کار کودکانه فراتر نمی تواند برود...

ماشین پشت چراغ قرمز مانده است و دود از دو شیشه جلوی آن به

آسمان رو سیاه و سیاه روزگار و مریض تهران می رود ،سکوتی در

دود نیش دار ماربرو سوت می زند...

و من نمیدانم که چرا هر چه از تو می نویسم با دود پیوند خورده است،

با بر باد رفتن...

یا اینکه چرا هر وقت از تو می نویسم دوست دارم از خودم جدا شوم...

یا اینکه چرا... ما بازیگران خوبی برای کارگردان روزگار نمی شویم دوست من...

کارگردان با فریاد بلند می گوید:

کاااااات...

سعادت آباد،خرابات من بود...

 **************************************

 (۱)شعر یه آهنگ فوق العاده زیبا از آکادمی گوگوش

*منظور از سعادت آباد ،فیلم سعادت آباد نیست...

**بی عنوان ها بی عنوان اند...نه شخصی اند نه غیر شخصی...نه راست اند نه دروغ(از طرف یک نقاب!)

[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 10:29 ] [ ابوالفضل سپاهی ]

شاعر ،کلافه استکانی آب یخ خورد

سوزن کلاف واژه ها را جای نخ خورد

شعر قفس می بافم از دل...باز تنگ است

نسل تمام مثنوی ها را ملخ خورد...!

[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 13:2 ] [ ابوالفضل سپاهی ]

کرم های شب تاب در ژاپن

در شب تاریک

چون خورشید عالم تاب باش

سخت اگر خورشید بودن می نماید

لا اقل مهتاب باش

ور نمی گردد میسر

لا اقل آن کرمک شب تاب باش...

******************************************

 در ادامه مطلب سخنی دارم با دوستی به نام "بماند"...


ادامه مطلب
[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 11:42 ] [ ابوالفضل سپاهی ]
این شعر قبل از این که شعر نامی بشه،دلنوشته ای بود شاید یکی دو صفحه ای که بنا به دلایلی به شعر تبدیل شد.

این شعر بی هیچ مناسبتی است ،شاید!

این شعر رو تقدیم می کنم به دوست عزیزم محمد منصوری،اولا به پاس تمام دوستی و محبتش و ثانیا به جبران اینکه همیشه در پاسخ دادن به کامنت هاش معذور بودم:

ای همان ها...

ای همان ها که گرفتید لب پنجره ها را از من

و پراندید دل شعله کش شب پره ها را از من

از شکوفایی این غنچه ی بی واهمه می ترسیدید

گر چه در شهر نشاندید بسی پیکره ها را از من

در گلو گیری یک بغض به سنگینی یک فریادم

بلبلان پر بکنید آه...همه حنجره ها را از من

بس که پژمرد دلم در عطش خاطره هایش هر شب

باز شاید نشناسی تو دگر خاطره ها را از من

من مسیحای تقدس زده ام ،زاده ی عصیان، آری

پاک کن لکه ی ننگین همه باکره ها را از من

خسته ام، با چه زبان ناله زنم؟ تا به ابد بستانید

این شغادان برادر شده، این ناسره ها را از من

غنچه چون مشت برون آمده از تربت گل ها باقیست

 پر کنید آنچه توانید  دل  مقبره ها را از من

عطر این غنچه ی پرپر شده یک شب همه جا می پیچد

گر چه در بند ستم وا نکنید این گره ها را از من

ای همان ها که شکستید دل پنجره ها را، امروز

می توان دید دگر باره همان منظره ها را از من...

[ چهارشنبه هفتم دی 1390 ] [ 13:58 ] [ ابوالفضل سپاهی ]

ننویس

اگر قلمت می لرزد

چون من باور دارم

آنکه از مرگ می ترسد

مرده شوی ها را هم از خویش به هراس خواهد انداخت.

***

خدا هم که باشی

ناچاری تحمل کنی

حماقت مشتی بنده ی زبان نفهم خنگ را...

[ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 14:9 ] [ ابوالفضل سپاهی ]

یلدا

سنگین و پر صفا

دوباره از راه رسید

چادرسیاه گل گلی اش را پهن کرد روی کرسی محبت

تا کودکانه زیر مخمل سیاه گلدارش پنهان شوم

و من چقدر هر آنچه به گیسوان تو می ماند را دوست دارم

یلدا آمده است

پسته و شیرینی و آجیل و لبو

نفس گرم پدر بزرگ و مادر بزرگ

شاهنامه و نفس نفس شور و عشق و شعله ور شدن و تراویدن

حافظ و غزل غزل فکر و اشک شوق و آه گرم

سعدی و تمام عاشقانه های جوانی و لبخند پر معنای بزرگتر ها...

و راستی چقدر بلند ترین شب سال کوتاه است وقتی تو اینجا هستی

انگار اصلا کوتاه ترین شب سال است

...یلدا را دیدم تفسیری از چشمان سیاهت

آنگاه که با لبخندی ملیح

مرا که سر بر زانوانت نهاده بودم تماشا می کردی

یک یلدا...دو یلدا...هزار یلدا...

تفسیری ناتمام از هر آنچه از عشق و محبت

که از آبشار نگاه عمیقت بر چشمانم می ریخت

...یلدا را دوست دارم

بلند بودنش را ،صمیمی بودنش را ،خاطراتش را ،گرمای نفسش را

آری یلدا را دوست دارم چون تو را دوست دارم

انگار می خواهی در حجم تاریک اما دوست داشتنی اش رها شوی

چراغ های خیابان که در سرمای اولین شب زمستان

در دست های خود "ها"می کنند...

و بخاری از تور می پراکند پیرامونشان

و من وتو قدم می زنیم تمام یلدا را...

یلدا می آید و می رود و می آید و می رود

اما اینها بهانه است

یلدا تمام شب ها و حتی روز هایی است که قلبمان سرشار باشد از

دوستی و عشق

یلدا تمام لحظه های با هم بودن است

شهر پری ها و شاهزاده ها و درخت سخن گو و قصه ی شهر الماس

 و سیمرغ و قاف و ...بهانه است

تا دلی به دلی

و زبانی به زبانی پیوند بخورد

یلدا تویی که سیاهی چشمت و بلندی گیسوانت شام عشقم را

بی پایان کرده است

...راستی امروز

چندمین فصل دلتنگیست؟...

 

[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 10:36 ] [ ابوالفضل سپاهی ]
با سلام

و پوزش بابت این مدتی که نبودم

در طول این مدت متوجه شدم که کسی وبلاگ بنده رو هک کرده .

لازم دیدم که این اتفاق رو بازگو کنم که اگه احیانا در طول این مدت و حتی قبل از اون سوتفاهمی مرتبط با این وبلاگ پیش اومده برای هر یک از دوستان ،رفع بشه.

امیدوارم دیگه نظیر این مشکلت پیش نیاد.

فعلا...

[ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 11:50 ] [ ابوالفضل سپاهی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

این روزهای دلتنگ من...

سرمشق، بوسه بود
کاغذ دلش تپید
وقتی مداد قرمز پررنگ، ناگهان
بر گونه اش رسید...
حالا کلاس تمام است و من هنوز،
بر روی نیمکت سال و ماه ها
سرگرم مشق های همان سال اولم
...سرمشق، بوسه بود
یک سال اولی،
یک مشق ناتمام
لب های خط خطی...




....................................
نخست:
تمام خط خطی های این وبلاگ نوشته های شخص نویسنده است
مگر کامنت های دوستان و آنچه منبعش ذکر می شود بلافاصله!
دو دیگر:
هر گونه برداشت شخصی غیر شعری از نوشته های این وبلاگ ممنوع!
هر گونه شرح،توضیح،تقدیم و هر چیزی در این باب،اگر وجود داشته باشد، گفته خواهد شد.
سه دیگر:
در نوشتن آزادی مطلق دارم.
اما نوشته هایم الزاما باورهایم نیستند.
حق من است که آنچه به هر دلیلی میخواهم بنویسم
حق توست که بخوانی یا نخوانیم.
کسانی که آزادگی فکر را نمی فهمند داخل نشوند.
دوزخ فردای اندیشمندان آزاده را ترجیح میدهم
به بهشت امروز متعصبان توهم زده...
سخن آخر:
این ویلاگ پیش از آنکه و بیش از آنکه
وبلاگ نامی باشد در نگاه و ناگاه دوستان و عابران،
دل نوشته است،دفترچه ی خاطراتی ست افشا شدنی...
بیشتر از هر کس هر پست آن را خوانده ام و می خوانم
تمام من نیست اما جز من هم نیست
تو انگار کن لب هایی ست خط خطی شده
به دست کودکی پابرهنه بر پلکان روزها...
دقیق تر که باشی
گستریده بر تمام پله ها
آن سو تر از نرده های دلتنگی
دریایی از امید لبخند می زند...
تفالی شاید...

فال حافظ